خدایا خودت می دونی ، من می دونم حجاب خوبه ، از دخترای باحجابم خیلی خوشم میاد ولی آخه . . .
آخه دوستام مسخرم می کنن ، میگن دختر چرا اینقدر ساده میای میری ؟ حالا مگه چه اشکالی داره یه خورده آرایش کنی ، لباسای خوشکل تربپوشی ، با پسرای همکلاسی راحت تر برخورد کنی ، بابا این چیزا دیگه عادی شده ، کی دیگه به یه خورده رنگ و روغن تو نیگا می کنه ؟ کدوم پسره که با یه شوخی تو به گناه بیفته ؟ اگر هم همچین آدمی هست مرده شورشو ببرن که اینقدر بی ظرفیته . . .
خدایا من دوست ندارم مسخره بشم ، دوست ندارم منو دمده فرض کنن ، نمیخوام فکر کنن چون مثل اونا لباسای رنگارنگ نمی پوشم بی سلیقه ام ، دوست ندارم تو مهمونیا چون مثل اونا رفتار نمی کنم بی کلاس خطاب بشم و . . .
یه دفعه یادش افتاد پیامبر رو تو اون دوران چقدر مسخره می کردن ، دیوانه خطابش می کردن ، راه به راه پشت سرش حرف های جورواجور می زدن ؛ ولی پیامبر در برابر اونا صبر می کرد و به حالشون دعا می کرد، چون می دونست اونا جاهلن . . .
اصلا چرا راه دور میریم تو همین زمونه خودمون ؛ چندبار شده به طرق مختلف پیامبر رو مسخره کردن . ..
بغض گلوشو گرفت . . .
: مگه من از پیامبر بهترم ؟ مگه من از فاطمه و علی بالاترم که اینقدر بدوبیراه شنیدن و اینقدر جاهلیت مردم دوران خودشونو تحمل کردن ؟ من که با اعتقاد و اراده خودم این حجاب رو انتخاب کردم ؛ پس فاطمه وار هم ازش دفاع می کنم .. . خدا جون دوست دارم . . .
آدما تو لحظاته سخته که دین داریشون رو نشون میدن ، وگرنه تو لحظات راحتی که همه بهترینن. . .
منبع:دخترچادری
http://www.myhonour.lxb.ir
نظرات شما عزیزان:
زهرا 
ساعت14:33---31 ارديبهشت 1393
سلام وبلاگتونو دیدم خیلی خوشم اومد.موفق باشی
دخترچادری 
ساعت22:58---13 بهمن 1391
پسرک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فکر می کرد پسرک جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرک با دستان کوچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاک و معصومانه کودکش اشک ریخت و او را در آغوش کشید…
کودک پاکترین ذره را خدا می دانست...
|